تو کافه بفرها مطلبی هست راجع به جرم اسید پاشی که فکر می کنم خواندنش بی فایده نباشد...
لا اقل برای پیش گیری از وقوع چنین جرمی ...
Befar.blogfa.com
دوازده
شاهکار من
عادت ندارم به سرودن شعر
آن گاه که عاشقم
اما شاهکار واقعی ام را هنگامی سرودم
که دانستم
او تنها کسی است که بیش از هر کس دیگری دوست دارم
بنابراین؛ این شعر را
باید اول برای او بخوانم...
اورهان ولی کانیک- ترجمه دوازده
به ....
امان از دست خانم ها
کیف پولم رو پیش کس دیگری جا گذاشته بودم؛ اما حواسم نبود و سراغش رو از تو گرفتم. تو خندیدی و گفتی: «کدوم کیف پول؟» و من بهت گفتم: «بابا صبح که رفته بودیم دنبال خواهرت کیفم رو دادم گفتم بذار تو کیف دستی ات... جدی یادت نمیاد؟ برو کیفتو نگاه کن» وقتی بهم گفتی حواسم رو جمع کنم, و این که ما سه چهار روزه همدیگه رو ندیدیم؛ تازه متوجه شدم که گند زدم. داشتم فکر می کردم که چجوری خراب کاریمو درست کنم, تو ناباورانه می گفتی: «کدوم خواهر؟ مگه من خواهر دارم؟» خدا رو شکر تا من زدم به در شوخی تو هم خندیدی و پی قضیه رو نگرفتی.
دیروز نامه ات رو خوندم. حق با توست. من می تونستم تو رو برای همیشه داشته باشم و یک عمر تو چشمات نگاه کنم؛ به جای این که بشینم دو ساعت فیلمی رو نگاه کنم که چشم های هنرپیشه اش منو یاد چشم های تو می اندازه. اونقدر اون فیلم رو نگاه کردم که هر ثانیه اش رو از برم. تو نامه ات حسودی کرده بودی که دو ساعت تموم تو چشم های این دختره هنرپیشه فیلم نگاه کردم؛ اما عزیزم, من هر روز این فیلم رو نگاه می کنم...
عصر اون روز که دیدمت بهم گفتی: «کیف پولت کو؟» میدونی از چی دلم می سوزه؟ از این که اخم نکرده بودی؛ داشتی لبخند می زدی وقتی ازم پرسیدی. خوب من فرصت نکرده بودم برم کیفم رو پس بگیرم بنابراین به دروغ بهت گفتم: «جا گذاشتم خونه» و برای این که پس نیافتم دست پیش گرفتم و با قیافه حق به جانب گفتم: «به خاطر یه شوخی که پشت تلفن کردم حالا داری بهم شک می کنی؟ بی جنبه... فکر می کنی من این قدر پستم که با یه دختر دیگه ...» تو با دست جلوی دهنم رو گرفتی که ادامه ندم. وقتی داشتی با یه بوسه از دلم در میاوردی تو دلم به سادگی ات خندیدم. چرا اون همه بهم اطمینان داشتی؟
دیروز تو نامه ات نوشته بودی که نمی تونی نفس مرد دیگه ای رو به جز من تحمل کنی و از تصور این که بخوای مرد دیگه ای رو ببوسی حالت تهوع بهت دست می ده. یه لحظه شک کردم نکنه تو همه چیزو راجع به من می دونی... اما وقتی جای بوسه ات رو دیدم که رو کاغذ قرمز شده بود خیالم راحت شد که تو بویی نبردی....
روز تولدت یادته که منو با دوستت تو خیابون دیدی؟ ما بهت گفتیم که همین چند دقیقه پیش اتفاقی همدیگه رو دیدیم و هم مسیر شدیم. یادت میاد؟ همون سالی که یه ساعت بهت هدیه داد و من هیچی برات کادو نگرفته بودم. تو چقدر بزرگواری که گفتی من بزرگترین هدیه ای هستم که خدا بهت داده و هیچ هدیه تولد دیگری نمی تونه خوشحالت کنه در جایی که منو داری. یه همچین چیزی بهم گفتی. اون روز تعجب کرده بودی که دوستت از کجا تولد تو رو می دونه و چرا یه همچین کادوی گرون قیمتی برات خریده. راستش رو بخوای اون ساعت رو من برات خریده بودم. یعنی صبحش که با دوستت رفته بودم پارک قدم بزنیم تو یه ساعت فروشی دیدم , خوشم اومد و برات گرفتم. خداییش دوستت خیلی حسودیش شده بود که برای اون یه همچین چیزی نمی خرم. وقتی تو خیابون ما رو دیدی تازه نهارمون رو خورده بودیم و تو رستوران ساعت رو دادم که بذاره تو کیفش. اونم بدجنسی کرد و ساعت رو از طرف خودش بهت داد که منو پیش تو خراب کرده باشه. امان از دست شما خانم ها. عزیزم حالا می دونی که من فراموشت نکرده بودم و برات هدیه گرفته بودم. امیدوارم هنوز داشته باشی اش. آخه تو فقط چیزهایی رو که من برات می گرفتم نگه می داشتی و بقیه وسایلتو می دادی به این و اون. حالا خیلی هم مهم نیست.
دیروز که تو نامه ات نوشته بودی من وفادارترین مرد روی زمین هستم و حیفت میاد وفاداری امو پای تو نریزم, فهمیدم که اون دوستت هرگز بهت نگفته که مدتی با هم دوست بودیم. نمی دونم خواسته آبروی منو حفظ کنه یا مال خودشو ...
اون روز آفتابی رو یادته که با هم رفته بودیم بازار بعد یهو هوا ابری شد و بارون گرفت؟ چه بارونی بارید... من سردم شده بود و می لرزیدم. رفتی تو اتاق پرو اون مغازه بزرگه و پلیوری رو که زیر مانتو پوشیده بودی در آوردی دادی من پوشیدم... یک کم برام تنگ بود ولی تو با کلی ذوق گفتی چقدر بهم میاد. همیشه بهم می گفتی بپوشمش ولی من هیچ وقت این کار رو نکردم. یادته بهت می گفتم می ترسم بپوشمش عطر تن تو از بین بره... راستش دو سه روز بعد از اون بارون با یه دختری رفته بودم بیرون و اون پلیور رو پوشیدم. دختره بهم گفت خیلی بهت میاد ولی یک کم دخترونه است. منم جو گیر شدم و در آوردم دادم بهش. برای همین بود که هیچ وقت نپوشیدمش. چند وقت پیش که باهاش بهم زدم کادو هایی رو که بهش داده بودم پس فرستاد. اون پولیور هم توش بود ولی خوب دیگه نمی دیدمت که بخوام برات بپوشم...
تو نامه ات نوشته بودی حالا که خودتو در آغوش نمی گیرم اون پلیورت رو بغل کنم تا بوی تنت اتاقم رو پر کنه و بشه قلمرو تو تا بوی هیچ دختر دیگه ای اونجا راه پیدا نکنه. امروز که پلیورت رو بغل کردم بوی تو رو نمی داد. بوی همون دختره رو می داد که باهاش بهم زدم. انگار این لباس هیچ وقت تن ظریف تو رو لمس نکرده...
تو نامه ات نوشته بودی داری دیوونه می شی از این که نمی دونی چی کار کردی که من ترکت کردم. عزیزم؛ تو کاری نکردی ... این من بودم که گند زدم به همه چیز و کم کم دستم داشت برات رو می شد. اگر می فهمیدی باهات چی کار کردم دیگه روم نمی شد تو روت نگاه کنم...
عکسی رو که همراه نامه ات فرستاده بودی تا بذارم رو میز کارم و بجای نگاه کردن به چشم های هنر پیشه اون فیلم, تو صورت تو نگاه کنم رو مجبور شدم بذارم تو کمدم. آخه راستشو بخوای الان با یه دختری دوستم که خیلی حسوده و بر خلاف تو اصلا بهم اطمینان نداره. می ترسم بهش بگم عکس خواهرمه باور نکنه ... امان از دست شما خانم ها که فقط خودتون می دونین جنستون چیه. به همه چیز شک می کنین... تازه این که یه جورایی هم روم نمیشه تو صورتت حتی تو عکس نگاه کنم. حالا عیبی نداره همون فیلم رو نگاه می کنم به یاد تو.
۵/۸/۸۸ - ر.ح
اینجا؛ میان این کوه های مغرور
میان این کوه های سربلند
-که در اوج با خورشید درآمیخته اند
دلم برای خیابان تنگ می شود
برای شلوغی
برای دود
برای آسفالت کثیف و چرب
برای ترافیک
برای طرح زوج و فرد
برای جریمه
برای همه چیز تنگ می شود.
اینجا؛دلم برای امواج تلفن
برای زنگ گوشخراش تلفن رضا
برای صدای بوق ماشین ها
صدای سوت پلیس
آژیر آمبولانس
دزدگیر ماشین همسایه که خراب است
موتورهایی که هر غروب غوغا می کنند
بچه هایی که در کوچه فوتبال بازی می کنند
برای صدای خر و پف پدرم
-که می گویند زینت خواب است
تنگ می شود
اینجا آفتاب واقعی است
آنقدر که چشمانم تنگ می شوند
آنقدر که دلم تنگ می شود
اینجا خاک و سنگ زیر پاهای برهنه ام...
اما دلم
برای سنگ و خاکی تنگ می شود
که زیر پاهای برهنه ات...
اینجا؛ دلم برای تو تنگ می شود
کسیل- بیست و سوم مهر هشتاد و هشت
ناگهان عشق
ناگهان عشق
از راه می رسد و مرا در یک دشت باز در می یابد
نه جایی برای پنهان شدن وجود دارد ؛ و نه جایی برای فرار
و نه حتی راهی برای بازگشت
و سفر تازه آغاز می شود...
***
ناگهان عشق
درهای بسته را می گشاید
ترانه ای در درونم وجود دارد
و تمامی نوری که در چشمان توست
امشب اینجا می درخشد
بیدار کرده است؛ مرد درون مرا
و زن درون تو را
زن درون تو را
***
تمام شب
سرها بر بالش
و چشم هایی که هرگز بسته نیستند
تمام شب
باران بر پنجره است
اما درون
چیزهای بیشتری داریم
***
ناگهان عشق
مرا به دوردست می برد
به جایی که هرگز ندیده ام
دنیایی را نشانم می دهد
که هرگز ندیده ام
تنها در رویا می توانسته ام خود را بیابم
با معشوقی چون تو
معشوقی چون تو
***
تمام شب
سرها بر بالش
و چشم هایی که هرگز بسته نیستند
تمام شب
در آغوش هم
و به هیجان می آییم؛ با هر تماس
***
ناگهان عشق
مرا به دوردست می برد
به جایی که هرگز نبوده ام
دنیایی را نشانم می دهد
که هرگز ندیده ام
و من تنها می خواهم درون راز تو باشم
دوستم داشته باش؛ بیشتر و بیشتر
باز هم بیشتر و بیشتر ...
دنیای ادم زمینیا تحفه ی گرانبهایی نیست که خودتو پرت کنی توش
" چهار حرف بی صدا"
تقدیم به... خودم
غنچه رز گم شده ای
در پاییز روشن امسال
به خورشید اطمینان کرده
و گل داده است...
Oretta Dalle Ore
دوستی می گفت جای این ترانه تو کتابت خالیه
من هم ترجمه اش کردم تا جاش خالی نباشه
تقدیم به همان دوست...
ر.ح
هر چه دارم
By: Walter AFANASIEFF & Mariah Carey
به تو فکر می کنم
در خلوت بی خوابی ام
امشب
اگر که اشتباه است دوست داشتن تو
پس قلب من اجازه نخواهد داد
تا درست رفتار کنم
چرا که در تو غرق شده ام
و حالم خوب نخواهد شد
بدون تو در کنارم
می خواهم هر چه دارم بدهم, تا فقط یک شب دیگر داشته باشم؛ باتو
و زندگی ام را به خطر اندازم
تا تن تو را حس کنم
در کنار تنم
چرا که نمی توانم زندگی کنم
در یاد و خاطره ترانه امان
می خواهم همه چیز را بدهم برای عشق تو
امشب
عزیزم؛ می توانی مرا حس کنی؟
تصور کن, درون چشمانت نگاه می کنم
می توانم به روشنی تو را ببینم
به روشنی آراسته شده ای در ذهنم
و هنوز بسیار دوری
چون ستاره ای دور
آرزو می کنم که چنین نبود
امشب
تقدیم به دوستی که حرف نمی زند...
تو آنجا نبودی...
ناظم حکمت
ترجمه دوازده
تو آنجا نبودی
به دیوار تکیه دادم, در برابر تو
حرف زدم, حرف زدم, حرف زدم
با دهانی بسته
تو آنجا نبودی
لمست کردم
با دستانی که بر صورتم بود
ناظم حکمت
یک ترجمه از خودم / گروس عبدالملکیان
از مجموعه ی "رنگ های رفته ی دنیا"
پرندگان پشت بام را دوست دارم
دانه هایی را که هر روز برایشان می ریزم
در میان آن ها
یک پرنده ی بی معرفت هست
که می دانم روزی به آسمان خواهد رفت
و بر نمی گردد.
من او را بیشتر دوست دارم.