و اما آخرین پست...
تو این دو ماهی که گذشت بارها تمام حرف هایی رو که می خواستم این جا برای آخرین بار بگم، مرور کردم. اما الان که می خوام بنویسم انگیزه ای براش ندارم... فقط به همین اکتفا می کنم که حدود چهل روز پیش همه ی آدم ها رو بخشیدم. همه ی آدم هایی رو که ازشون متنفرم بخشیدم؛ اما دلیل بر این نیست که دیگه ازشون متنفر نیستم.
از همه ی آدم ها متنفرم...
" من دیوانه وار پل ها را از هر سو ویران خواهم کرد. همه را دشمن خود می کنم و با کسی گفتگو نخواهم کرد. " - کافکا -
پایان دوازده
خداحافظ
پ.ن. این حق رو برای خودم محفوظ می دونم که وقتی حالم خوب شد یک پست به عنوان پست وداع بنویسم
وقتی خسته ای و تنهایی روی دوشت فراتر از توان توست... وقتی برای واژه ای که می خواهی در ادامه ی دلت بنویسی می مانی در انتخاب گرفته و شکسته... وقتی که وقت هیچ چیزی نیست که تو را خوشحال ... نه ... ناراحت نکند... وقتی چشم هایت دنبال همان بالش قدیمی هستند تا اشک ها را میان صورت و بالش تقسیم کنند... وقتی خودت حرف خودت را نمی فهمی و انتظار داری دیگران... نه ... حتی انتظار نداری دیگران... آغوش مادر و دستان پدر... چقدر واقعی هستند...
پ.ن. از خدا می خوام همه رو بخندونه و به آرزوهاشون برسونه... جتی اگر مستلزم این باشه که منو برنجونه...
امروز صبح که از خواب بیدار شدم، گفتم به جای ناسزا گفتن بشینم و کمی فکر کنم. بعد تمام چیزها و کسانی رو که احتمال می دادم باعث عصبانیتم شده باشن مرور کردم. باورتون نمی شه وقتی به لیستی که نوشته بودم نگاه کردم احساس کردم چقدر باید آدم بدی باشم...
به خودم گفتم:
-نمی شه که هم دنیا باهات ناسازگار باشه و هم آدم هاش... پس یه جای کار خودت می لنگه...
حالا تصمیم گرفتم از فردا صبح که از خواب بیدار می شم، به جای دنیا و مافیها... به خودم ناسزا بگم...
و خدا میون این همه دعا فقط دعای منو برآورده می کنه...
پ.ن. کلی دعا کردم پول یه جفت کفش بهم بده نمی دونم چرا نداد... مجبور شدم دعایی کنم که برآورده کنه
"
من اگر بروم
چیزی از جهان کم نمی شود
و نه حتی از تو
من انکار زمینم
نه گالیله
که دور می زند
دور سرم
... "
پ.ن.1 :"بس بگفتم کو وصال و کو نجاه..."
پ.ن.2 :امروز صبح می ترسیدم تو آینه نگاه کنم... هنوز هم... می ترسم با دیدم خودم حالم به هم بخوره... دلم برای آدم هایی که هر روز منو می بینن می سوزه
پ.ن.3: کاش آدم ها یه دکمه restart داشتن ...
یه شعری بابک رو برد نوشته بود... نمی دونم از کیه ولی دوستش داشتم.
می گه:
" یاد داریم از دبستان
در کتاب درس اول
صحبت نان بود و آب
آن چه را در خرد سالی خوانده ایم
هم چنان در جستجویش مانده ایم"
داشتم به این فکر می کردم که چند روزه از خواب که بیدار می شم عصبانی ام و نمی دونم چرا؟ دوستی بهم گفت تو همیشه همین شکلی بد اخلاق و عصبانی هستی فقط نمی دونم چرا فکر می کنی یکی دو روزه این جوری شدی... دیدم راست می گه
خودم هم نمی دونم چرا این ها رو دارم می نویسم؟
شاید به این خاطر باشه که همیشه حالم بده و به اشتباه فکر می کنم یکی دو روزه که این شکلی شدم
راستی چی شد... ؟ من بد شدم؟ همه با من بد شدن؟ احساس می کنم دیگه وجود خارجی ندارم...
امیدوارم یکی پیدا نشه بگه تو هیچ وقت وجود خارجی نداشتی ...

امروز تو خبرها دیدم که Leslie Nielsen کمدین محبوب و مورد علاقه ام در سن 84 سالگی درگذشت.
هنرپیشه فیلم "هواپیما" که فکر می کنم اولین فیلم از ژانر فیلم های کمدی باشه که روایت تلفیقی و برداشت کمیک از فیلم های جدی هستند و برای خندیدن در این گونه فیلم ها حتما باید فیلم های مختلف رو دیده باشید.
از فیلم های دیگر "لسلی نلسن" می تونم به "فیلم ترسناک" 3 و 4 و همچنین "اسلحه لخت" 1 و 2 و 3 اشاره کنم.
حیف شد. همین...
هفتم آذر، سال روز درگذشت حمید مصدق است.
شعری از او به بهانه ی او...
چون دشت
آب
نور
چون عطر پونه بودم
در ژرفناي شب
آمد نسيم و رايحه ام را برد
تا ساحل سپيده صبح ستاره سوز
تا آستان روز
***
چون راز سر به مهر نهان دارم
آن شور بخش واژه نامت را
من دره عميق غمم، در من
پرواز ده طنين كلامت را
***
من پرواز كرده ام
از بامهاي دنيا